امیدم به پاییز است شاید سر "مهر" بیایی
وقتی قرار است بروی ، دل دل نکن ...

منتظر نمان  

هیچ اتفاقی ماندگارت نمی کند.

وقتی قرار است بروی، حتما دل شوره هایت را مرور کرده ای

یادگاری هایت را ، بغض های پشت سرت را ...

یا می روی بی آنکه یادت بیاید کوچه هایی را که قدم زدیم 

و باران هایی که بر سرمان بارید 

و چراغ قرمز هایی که هنوز نمی دانم چرا دوستشان داشتیم.

بهانه برای رفتن زیاد است 

این ماندن است که بهانه نمی خواهد

این ماندن است که دل می خواهد

شهامت می خواهد، عشق می خواهد ...

 

حالا هی تو بگو باید بروی ، اصلا همه دنیا را جاده بکش

بگو که عشق به درد شعر ها می خورد 

و من می ترسم از کسی که دیگر 

حتی شعر هم قلبش را نمی لرزاند

کسی که می داند به غیر از من ، کسی منتظرش نیست

اما دلش ، هوای پریدن دارد ...

 

وقتی قرار است بروی، حتی به آیینه نگاه نکن

شاید چشم های کسی که روبروی تو ایستاده 

منصرفت کند از رفتن

شاید نم اشکی ببینی ، غباری ، 

خیالی دور در آستانه ویران شدن

شاید ناخودآگاه در آینه لبخند بزنی 

و به تصویر دیرآشنای محصور در قاب بگویی : سلام ... 

شاید هنوز روح کودکانه ات از گوشه ای سرک بکشد 

و نگران باشد که مبادا فراموشش کنی ...

 

تو لبخند بزن !

من غربت پشت آن لبخند را خوب می شناسم

نمی گویم نرو

اصلا مگر چیزی عوض می شود ؟!

فقط یک والله خیرالحافظین می خوانم 

و به چهار جهت فوت می کنم ... 

 

حتی اگر دیگر نبینمت ، 

هر شب به خوابت می آیم 

تا به یادت بیاورم که بی خداحافظی رفتی ...

 

 نیلوفر لاری پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

 آخرین پست سال 93

 

 لحظه هایی هستند ، که هستیم....

چه تنها،چه در جمع...

اما با خودمان نیستیم...

انگار روحمان می رود،همان جا که می خواهد...

بی صدا،بی هیاهو...

همان لحظه هایی که... راننده آژانس می گوید: رسیدین!

فروشنده می گوید: باقی پول را نمی خواهی؟

راننده تاکسی می گوید: صدای بوق را نمی شنوی؟!

و مادر صدا میکند: حواست کجاست؟

ساعت هایی که...شنیدیم و نفهمیدیم...

خواندیم و نفهمیدیم...

دیدیم و نفهمیدیم...

و تلویزیون خودش خاموش شد

آهنگ بار دهم تکرار شد

هوا روشن شد،تاریک شد

چای سرد شد، غذا یخ کرد

در یخچال باز ماند... 

و در خانه را قفل نکردیم

و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه

و کی گریه هایمان بند آمد

و کی عوض شدیم، کی دیگر نترسیدیم...

از ته دل نخندیدیم و دل نبستیم...

و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم...

و موهای سرمان سفید شد...

و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟! 


یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که با خودمان نیستیم...."

 

پابلو نرودا

 پ ن: تمام این سال ها رو دونه دونه تحویل می گیریم و بعد یه جا تحویل میدیم ، به این فرآیند زندگی میگن

پ ن:این درد بی درمان ما ! خنده ات رو می طلبه

 رمز نوشت:رمز ادامه ی مطلب سه شماره ی آخر خطم

سال نوتون مبارک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

من خسته ام عزیز،

آنقدر خسته که می خواهم

در همین سطرها به خواب روم

و خواب خوب تو را واژه، واژه

و سطر به سطر بنویسم.

چرا کسی نمی فهمد

که هیچ چیزی 

بیشتر از خیال تو 

برایم آرامش نمی آفریند؟

چرا کسی باور نمی کند

که شکوه آن لحظه، 

به تمام روزهای فردایم می ارزد؟

چرا کسی 

عاشقانه یِ صبح دم انتهای شب را 

باور نمی کند؟

چرا از من از حضور فردا 

و خواب دیروز می پرسند؟

چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟

چرا کسی بالشی برای من

از رنگهای رویا نمی آورد

تا خواب مرا از ادامه این همه

لحظه های بدون تو باز دارد؟

 

من از این همه حضور بدون تو خسته ام،

از این همه خوابی که شاید

خواب خوب خاطره باشد.

من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام

از دمادم صبح،

از این همه آفتابی که 

انتهای خواب را اعلام می دارد.

از انتظار خوابی دیگر،

شبی دیگر،

از این همه دعا برای آمدن ات،

برای یک لحظه آمدن ات، خسته ام.

از آرامش نداشته،

از باران نباریده 

از ابرهای تیره خسته ام.

از این همه گفتار ناثواب

از این همه پندار نادرست

از تمام آن اندیشه های کج،

اندیشه های خسته،

از ایده های بیمار خسته ام.

از حدود آدمهای محدود

از این همه لحظه های محدود،

از تکرار تمام ترانه های بدون تو،

 

من از تمام آن چشم های خیره خسته ام

چشمهایی که 

گوشه ای از نگاه تو را در نمی یابد.

از بوته های سوخته چای،

از شکوفه های ریخته نارنج،

از پرستوهایی که 

بهار را فراموش می کنند خسته ام.

از حضور همه هر دم

و نبودن تو حتی یک دم

من از دمیدن دم و باز دم هم خسته ام

 

و بی قرارم

بی قرار این همه سطر های خالی 

که باید برای تو پر شود.

بی قرار یافتن چند واژه ام 

بی قرار چند جمله 

که چشمهای تو را شرح دهند.

بی قرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام 

تو را و چشمهای تو را

بی قرار باریدن بارانم 

و خیس شدن گیسوان تو در آب.

بی قرار جایی برای گریستن

جایی برای هق هق بغضی بی قرار

بی قرار صدای گریه آسمان.

بی قرار تو ام، 

بی قرار تمام تو 

وآن لحظه ای که دوباره ببینمت

بی قرار مهتابی که تو را در خود می گیرد

شبی که تو را در خویش فرو می برد

بی قرار درخشش تو

در تاریکترین تقلای زیستن.

 

"افشین صالحی"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

خاطراتت صف کشیده اند 
یکی پس از دیگری …
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند 
و من …
فرار می کنم
از فکر کردن به تو
مثل رد کردن آهنگی که …
خیلی دوستش دارم... خیلی

 

؟؟؟؟

 

پ ن:اینجا نصف جهانه! اینجا تنهاییش خیلی بزرگتره!

 پ ن 1: آیینه ، همیشه آدم رو غافلگیر می کنه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

می روی که خوشبخت شوی
و من
حال کودکی را دارم
که نخ بادبادکش پاره شده...
مانده
برای اوج گرفتنش 
ذوق کند
یا برای از دست دادنش
گریه...!

 

"محسن حسین‌خانی"

 

پ ن:وقتی عقل حاکم باشه ممکن یه روزی دل رو ببره!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

نمی توان سینه ای را شکافت

 

و دید

 

تا چه اندازه درد

 

در انسان ته نشین شده است

باید ضربه را خورد

 

باید دور شد وَ رفت.
 
زخم های امسال

 

اصابتِ دردهایی ست 

 

که دو سالِ پیش خورده ایم. 

 

سیدمحمد مرکبیان

 

پ ن :یهو به خودت میایی می بینی عطر توتون جای عطر دستاش رو گرفته!

مهم نوشت : می خواستم فرمت اینجا رو کامل تغییر بدم ولی دیدم شخصی میشه جوش !انشا الله توی یه

وبلاگ دیگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

هربار به تو فکر می کنم

یکی از دکمه هایم شل می شود

انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد

و چیزی به نبضم اضافه می شود

که در شعرهایم نمی گنجد

 

کافیست ترا به نام بخوانم

تا ببینی لکنت عاشقانه ترینِ لهجه هاست

و چگونه لرزش لب های من

دنیا را به حاشیه می برد

 

دوستت دارم

با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند

و تمام هجاهای غمگینی

که به خاطر تو شعر می شود

 

دوستت دارم با صدای بلند

دوستت دارم با صدای آهسته

دوستت دارم

و خواستن تو جنینی است در من

که نه سقط می شود

نه به دنیا می آید

 

لیلا کردبچه

 

دکترانه :  -آقای دکتر مشکل بینایی دارم ! +بیشتر توضیح بده - چشمامو که می بندم بازم اونو می بینم

 

بانوانه :گریه نکن بانو ! من در چال گونه هایت غرق می شوم {از این بانوانه ها و دکترانه ها زیاد داشتم

متاسفانه نوشته هام رو گم کردم :(  }

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

آدمهایی هستند در زندگیتان ؛
نمی گویم خوبند یا بد
چگالی وجودشان بالاست ...
افکار 
حرف زدن 
رفتار 
محبت داشتنشان
و هر جزئی از وجودشان
امضادار است ...
یادت نمی رود
" هستن هایشان را "
بس که حضورشان پر رنگ است
و بسیار " خواستنی "
رد پا حک می کنند اینها روی دل و جانت ...
بس که بلدند " باشند "
این آدمها را باید قدر بدانی ...
و گرنه دنیا پر است از آن دیگرهای بی امضایی ..
که شیب منحنی حضورشان ، همیشه ثابت است ...

 

قیصر

 

پ ن :توی این سرما مواظب دستاش باش !

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

 

نبودنت اتفاق مهمی نیست

 تنها خط کوچکی انداخته روی ذهنم

 خط کوچکی پشت اسم ها، پشت آدم ها

 پشت جاها، پشت روزها، پشت خنده ها...

نبودنت اتفاق مهمی نیست

 از نبودنت تنها خطی بر حافظه بر جا مانده است انگار

 خط کوچک بی اهمیتی در ریاضیات، پشت اعداد، پشت معادلات

 هر چه قدر هم که مثبت بیندیشیم؛ نبودنت...

خط کوچک منفی ست پشت همه ی مثبت ها...

 

«پوریا عالمی»

 

 برداشت آزاد از شاملو: هی فلانی زندگی شاید همین باشد، همین که دارد می رود و دور می شود

پ ن: و این هزار دستان بدون دست هایت تهی دست خواهد ماند

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست

 و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

 

"خورخه لوئیس بورخس"

 

 پ ن:نمی دونم این نوشته ی بورخس قبلا گذاشته بودم یا نه ولی واسه من هر بار که می خونم تازگی داره، به شدت آموزنده و راهگشا و تاثیر گذار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

انسان فقط در قبالِ گفته هایش مسئول نیست


بلکه در قبالِ ناگفته هایش هم مسئول است!

 

- عزیز نسین

 

پ ن:شاد باش ای عشق خوش سودای ما ، همین جور شاد باش  و به روی خودت نیار! هه!

پ ن:آخرین بار پس از حمله ی مغول بود این حجم از ویرانی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

 

شیار دست هایش را نشان میدهد پدر، و میگوید :

هنوز گرسنگی نکشیدی عاشقی یادت برود!!

اما...

از ابر چشمهایش چکه میکرد تصویر زنی جوان...

 

رضا کاظمی

 

شیخ نوشت:مریدان همی روی بر رخسار شیخنا کردند و گفتند یا شیخ بداهه ایی بر ما بنواز: شیخ دستی بر ریشتر خویش کشید و گفت : هر که دلش ریشتر/ فاجعه ی ارگ بمش بیشتر ! مریدان گریه ها کردند ریشتر به بیایان گریختند. 

پیازنوشت : آدم حداقل باید مثل پیاز باشه !!! اشک هرکی رو که خواست خردش کنه دربیاره

بی مزه نوشت: و من اندیشه کنان غرق این پندار که چرا گوشی لمسی من سیب(apple)نبود؟

خواب نوشت:شما خسته نمیشی این همه به خواب میایی و میری ؟ والا من که ازاین همه دلخوشی صرف

خسته شدم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

از وقتی که دوست ام مرا ترک کرده است


کاری ندارم به جز راه رفتن!

راه می روم تا فراموش کنم....


راه می روم ،...


می گریزم 


دور می شوم....

دوست ام دیگر برنمی گردد


اما من حالا


دونده دوی استقامت شده ام !

شل سیلور استاین

 

تهدیدنوشت:خدایا تکلیف ما رو مشخص کن بارون میاد؟ یا خودم بیام؟!

شیخ نوشت{شیخ محمد D:} : شیخ ما بر منبر رفت و گفت:باشد که نباشیم!

آهنگ نوشت: نمیدونم آهنگ وبلاگ رو گوش دادید من  که عاشقشم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

 

این همه "دوستت دارم" را


برای کدام روز مبادا کنار گذاشته ای


باور کن مردگان


بوی گل را استشمام نمیکنند..

یوسف مهدوی فر

 

نصیحت نوشت :بعضی از سنگ صبورها تبدیل به سنگ پا میشن با هر کسی درد و دل نکنید {از ما گفتن}

بی ربط نوشت: گاهی توی زندگی می خوای "بک اسپیس " رو بزنی اشتباهی "اینتر"رو می زنی و اون چیزی که می خوای نباشه دیگه هست و نمیشه کاریش کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

بیست و هشت سالگی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

  چنانکه ارّه‌ی کُند از درخت می‌گذرد.‌‌.

سه‌شنبه بی تو و یادت چه سخت می‌گذرد.‌‌..

 

مجتبی صادقی

 

پ ن: میگه برو پاسپورت بگیر، میگم نمیرم، نمی خوام تنهاییم اندازه ی کل دنیا بشه!!! 

پ ن 2: دلم برف می خواد ،دلم واسه چایی خوردن پشت پنجره برفی تنگ شده

پ ن 3:اونایی که تو خونشون هنوز کرسی زغالی دارند جز قشر بی درد جامعه هستند 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

باید خودم را به خانه ببرم

باید ببرم صورتش را بشوید

ببرم دراز بکشد

دلداریش بدهم که فکر نکند 

که غصه نخورد

باید خودم راببرم بخوابد

"من" خسته است

 

علیرضا روشن

 

پ ن:  گاهی فکر می کنم من قبلا هم به دنیا اومدم، دویست سال پیش!!!

این بازارهای قدیمی این خونه های خشت و گلی انگار ازشون رد شدم  زندگی کردم توشون ، شاید اصلا شاگرد یه قهوه خونه ی قاجاری بودم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

هرکه به من می رسد بوی قفس می دهد

          جز تو که پر می دهی، تا بپرانی مرا

 

پ ن:نمیدونم شاعرش کیه ولی خیلی دوستش دارم این شعرو

پ ن 1:گاهی وقتا باید بشینی و تکیه بدی به دیوار و خیره بشی به دور دست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

من‌هم می‌دانم که جیک جیک از قار قار زیباتر است

اما باید .. کلاغ باشی تا بفهمی,

این صدا برای این‌همه برف کم است..!

 

( احمدرضا احمدی )

 

توضیح نوشت: قار به زبان ترکی یعنی برف 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

آنچه روشن می شود اتاق است 

      شمع می سوزد 

 

علیرضا روشن

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت   توسط محمد حسین   |