امیدم به پاییز است شاید سر "مهر" بیایی
 

آدمهایی هستند در زندگیتان ؛
نمی گویم خوبند یا بد
چگالی وجودشان بالاست ...
افکار 
حرف زدن 
رفتار 
محبت داشتنشان
و هر جزئی از وجودشان
امضادار است ...
یادت نمی رود
" هستن هایشان را "
بس که حضورشان پر رنگ است
و بسیار " خواستنی "
رد پا حک می کنند اینها روی دل و جانت ...
بس که بلدند " باشند "
این آدمها را باید قدر بدانی ...
و گرنه دنیا پر است از آن دیگرهای بی امضایی ..
که شیب منحنی حضورشان ، همیشه ثابت است ...

 

قیصر

 

پ ن :توی این سرما مواظب دستاش باش !

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

 

نبودنت اتفاق مهمی نیست

 تنها خط کوچکی انداخته روی ذهنم

 خط کوچکی پشت اسم ها، پشت آدم ها

 پشت جاها، پشت روزها، پشت خنده ها...

نبودنت اتفاق مهمی نیست

 از نبودنت تنها خطی بر حافظه بر جا مانده است انگار

 خط کوچک بی اهمیتی در ریاضیات، پشت اعداد، پشت معادلات

 هر چه قدر هم که مثبت بیندیشیم؛ نبودنت...

خط کوچک منفی ست پشت همه ی مثبت ها...

 

«پوریا عالمی»

 

 برداشت آزاد از شاملو: هی فلانی زندگی شاید همین باشد، همین که دارد می رود و دور می شود

پ ن: و این هزار دستان بدون دست هایت تهی دست خواهد ماند

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست

 و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

 

"خورخه لوئیس بورخس"

 

 پ ن:نمی دونم این نوشته ی بورخس قبلا گذاشته بودم یا نه ولی واسه من هر بار که می خونم تازگی داره، به شدت آموزنده و راهگشا و تاثیر گذار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

انسان فقط در قبالِ گفته هایش مسئول نیست


بلکه در قبالِ ناگفته هایش هم مسئول است!

 

- عزیز نسین

 

پ ن:شاد باش ای عشق خوش سودای ما ، همین جور شاد باش  و به روی خودت نیار! هه!

پ ن:آخرین بار پس از حمله ی مغول بود این حجم از ویرانی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

 

شیار دست هایش را نشان میدهد پدر، و میگوید :

هنوز گرسنگی نکشیدی عاشقی یادت برود!!

اما...

از ابر چشمهایش چکه میکرد تصویر زنی جوان...

 

رضا کاظمی

 

شیخ نوشت:مریدان همی روی بر رخسار شیخنا کردند و گفتند یا شیخ بداهه ایی بر ما بنواز: شیخ دستی بر ریشتر خویش کشید و گفت : هر که دلش ریشتر/ فاجعه ی ارگ بمش بیشتر ! مریدان گریه ها کردند ریشتر به بیایان گریختند. 

پیازنوشت : آدم حداقل باید مثل پیاز باشه !!! اشک هرکی رو که خواست خردش کنه دربیاره

بی مزه نوشت: و من اندیشه کنان غرق این پندار که چرا گوشی لمسی من سیب(apple)نبود؟

خواب نوشت:شما خسته نمیشی این همه به خواب میایی و میری ؟ والا من که ازاین همه دلخوشی صرف

خسته شدم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

از وقتی که دوست ام مرا ترک کرده است


کاری ندارم به جز راه رفتن!

راه می روم تا فراموش کنم....


راه می روم ،...


می گریزم 


دور می شوم....

دوست ام دیگر برنمی گردد


اما من حالا


دونده دوی استقامت شده ام !

شل سیلور استاین

 

تهدیدنوشت:خدایا تکلیف ما رو مشخص کن بارون میاد؟ یا خودم بیام؟!

شیخ نوشت{شیخ محمد D:} : شیخ ما بر منبر رفت و گفت:باشد که نباشیم!

آهنگ نوشت: نمیدونم آهنگ وبلاگ رو گوش دادید من  که عاشقشم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

 

این همه "دوستت دارم" را


برای کدام روز مبادا کنار گذاشته ای


باور کن مردگان


بوی گل را استشمام نمیکنند..

یوسف مهدوی فر

 

نصیحت نوشت :بعضی از سنگ صبورها تبدیل به سنگ پا میشن با هر کسی درد و دل نکنید {از ما گفتن}

بی ربط نوشت: گاهی توی زندگی می خوای "بک اسپیس " رو بزنی اشتباهی "اینتر"رو می زنی و اون چیزی که می خوای نباشه دیگه هست و نمیشه کاریش کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

بیست و هشت سالگی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

  چنانکه ارّه‌ی کُند از درخت می‌گذرد.‌‌.

سه‌شنبه بی تو و یادت چه سخت می‌گذرد.‌‌..

 

مجتبی صادقی

 

پ ن: میگه برو پاسپورت بگیر، میگم نمیرم، نمی خوام تنهاییم اندازه ی کل دنیا بشه!!! 

پ ن 2: دلم برف می خواد ،دلم واسه چایی خوردن پشت پنجره برفی تنگ شده

پ ن 3:اونایی که تو خونشون هنوز کرسی زغالی دارند جز قشر بی درد جامعه هستند 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

باید خودم را به خانه ببرم

باید ببرم صورتش را بشوید

ببرم دراز بکشد

دلداریش بدهم که فکر نکند 

که غصه نخورد

باید خودم راببرم بخوابد

"من" خسته است

 

علیرضا روشن

 

پ ن:  گاهی فکر می کنم من قبلا هم به دنیا اومدم، دویست سال پیش!!!

این بازارهای قدیمی این خونه های خشت و گلی انگار ازشون رد شدم  زندگی کردم توشون ، شاید اصلا شاگرد یه قهوه خونه ی قاجاری بودم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

هرکه به من می رسد بوی قفس می دهد

          جز تو که پر می دهی، تا بپرانی مرا

 

پ ن:نمیدونم شاعرش کیه ولی خیلی دوستش دارم این شعرو

پ ن 1:گاهی وقتا باید بشینی و تکیه بدی به دیوار و خیره بشی به دور دست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

من‌هم می‌دانم که جیک جیک از قار قار زیباتر است

اما باید .. کلاغ باشی تا بفهمی,

این صدا برای این‌همه برف کم است..!

 

( احمدرضا احمدی )

 

توضیح نوشت: قار به زبان ترکی یعنی برف 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

آنچه روشن می شود اتاق است 

      شمع می سوزد 

 

علیرضا روشن

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

از این همه شعر

    لبانت 

ردبف ترین دوبیتی دنیاست!!

 

 

شکرانه قاسمی معافی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم دی 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

این وبلاگ هنوز زنده است و به کارش ادامه خواهد داد

سعی می کنم یه دستی هم به سر و روش بکشم و حتی با شیوه ی جدید اداره اش کنم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم دی 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

 

سرما همه چیز را به هم نزدیک می کند...

گاهی حرفهای تو از دهان من بیرون می آیند...

گاهی دستهای من از جیبهای تو!

 

روزبه سوهانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

 

هر روز صبح بند کفش‌هایت را که می‌بندی

بند دلم پاره می‌شود

و تا شب که برگردی دلم با کفش‌های تو ، هزار راه می رود ..

قربانت گردم دیگر خوب می‌دانم

به پای تو که نه به دست تو پیر خواهم شد !

 

مهدی صادقی 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم دی 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

يلدا
زنى ست
كه موهاش را تا كمر
بلند كرده
ايستاده روبروى خودش
و خطّ چشم مى كشد،
زنى كه دستش
بوى سيب و آيينه گرفته
لبش رنگ انارِ دندان خورده...
كه لباس شبش
حريرِ بى حريمى ست
كه مردِ خواب هاى شبانه اش را
به آن مى پيچد،
يلدا
طولانى ترين گريه ى مردى ست
كه خواب نمى بيند
كه تا كمر خم شده
از وقتى
زنش موهايش را كوتاه كرده
و رفته...
زنى كه خطّ چشمش ريخته
بس كه وقت رفتن
گريه كرده...
يلدا
همين نبودنِ زنى ست
كه موهايش
كمر مردى را خم كرده...

كامران رسول زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی 

 

          در من اثر سخت ترین زلزله ها را

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

صبح علی‌الطلوع راه خواهيم افتاد 
می‌رويم،‌ اما نه دورتر از نرگس و رويای بی‌گذر، 
باد اگر آمد 
شناسنامه‌هامان برای او، 
باران اگر آمد 
چشمهامان برای او، 
تنها دعا کن کسی لایِ کتابِ کهنه را نگشايد 
من از حديث ديو و 
دوری از تو می‌ترسم ... ری‌را!

 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت   توسط محمد حسین   |