امیدم به پاییز است شاید سر "مهر" بیایی
   
 
 
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴
با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام

 

آب ،گاهی ،مومنین را هم شنا گر می کند

 

 
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴
.

 
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴
بیش از چهل روز بلاگفا دچار مشکل شده بود،الان هم در بخش مدیریت مطالب فقط تا سال 92 وجود داره

 920
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴
 

 

وقتی می خندی ٬ عشق کوچکترین اتفاقی است که می افتند 

 

مریم ملک دار

 919
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴
 

از همان روزی که مویت را نشانم داده ای

                       تار می بینم جهان را گرچه چشمم سالم است

 918
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴
 

سرگردانم؛  

شما
مردی را ندیده اید بلند بالا با کیفی سنگین بردوش  

و تلفن همراهی در دست که حواسش جمع زندگی نیست؟  

شما مردی را ندیده اید که موهای پیشانی اش کمی خلوت است  

و در شلوغی ها ازکنار خودش می گذرد؟  

مردی با چشمانی نافذ که در عمق خیابان های شب سیگارمی کشد  

تنهای تنها؟  

شما مردی را ندیده اید که سر من روی شانه هایش جا مانده باشد؟

 917
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴
اشتباه نکن
نه زیبایی تو
نه محبوبیت تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام که روح زخمی مرا بوسیدی
من عاشقت شدم

شمس لنگرودی

 916
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴
وقتی قرار است بروی ، دل دل نکن ...

منتظر نمان  

هیچ اتفاقی ماندگارت نمی کند.

وقتی قرار است بروی، حتما دل شوره هایت را مرور کرده ای

یادگاری هایت را ، بغض های پشت سرت را ...

یا می روی بی آنکه یادت بیاید کوچه هایی را که قدم زدیم 

و باران هایی که بر سرمان بارید 

و چراغ قرمز هایی که هنوز نمی دانم چرا دوستشان داشتیم.

بهانه برای رفتن زیاد است 

این ماندن است که بهانه نمی خواهد

این ماندن است که دل می خواهد

شهامت می خواهد، عشق می خواهد ...

 

حالا هی تو بگو باید بروی ، اصلا همه دنیا را جاده بکش

بگو که عشق به درد شعر ها می خورد 

و من می ترسم از کسی که دیگر 

حتی شعر هم قلبش را نمی لرزاند

کسی که می داند به غیر از من ، کسی منتظرش نیست

اما دلش ، هوای پریدن دارد ...

 

وقتی قرار است بروی، حتی به آیینه نگاه نکن

شاید چشم های کسی که روبروی تو ایستاده 

منصرفت کند از رفتن

شاید نم اشکی ببینی ، غباری ، 

خیالی دور در آستانه ویران شدن

شاید ناخودآگاه در آینه لبخند بزنی 

و به تصویر دیرآشنای محصور در قاب بگویی : سلام ... 

شاید هنوز روح کودکانه ات از گوشه ای سرک بکشد 

و نگران باشد که مبادا فراموشش کنی ...

 

تو لبخند بزن !

من غربت پشت آن لبخند را خوب می شناسم

نمی گویم نرو

اصلا مگر چیزی عوض می شود ؟!

فقط یک والله خیرالحافظین می خوانم 

و به چهار جهت فوت می کنم ... 

 

حتی اگر دیگر نبینمت ، 

هر شب به خوابت می آیم 

تا به یادت بیاورم که بی خداحافظی رفتی ...

 

 نیلوفر لاری پور

 
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳
 آخرین پست سال 93

 

 لحظه هایی هستند ، که هستیم....

چه تنها،چه در جمع...

اما با خودمان نیستیم...

انگار روحمان می رود،همان جا که می خواهد...

بی صدا،بی هیاهو...

همان لحظه هایی که... راننده آژانس می گوید: رسیدین!

فروشنده می گوید: باقی پول را نمی خواهی؟

راننده تاکسی می گوید: صدای بوق را نمی شنوی؟!

و مادر صدا میکند: حواست کجاست؟

ساعت هایی که...شنیدیم و نفهمیدیم...

خواندیم و نفهمیدیم...

دیدیم و نفهمیدیم...

و تلویزیون خودش خاموش شد

آهنگ بار دهم تکرار شد

هوا روشن شد،تاریک شد

چای سرد شد، غذا یخ کرد

در یخچال باز ماند... 

و در خانه را قفل نکردیم

و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه

و کی گریه هایمان بند آمد

و کی عوض شدیم، کی دیگر نترسیدیم...

از ته دل نخندیدیم و دل نبستیم...

و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم...

و موهای سرمان سفید شد...

و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟! 


یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که با خودمان نیستیم...."

 

پابلو نرودا

 پ ن: تمام این سال ها رو دونه دونه تحویل می گیریم و بعد یه جا تحویل میدیم ، به این فرآیند زندگی میگن

پ ن:این درد بی درمان ما ! خنده ات رو می طلبه

 رمز نوشت:رمز ادامه ی مطلب سه شماره ی آخر خطم

سال نوتون مبارک

 915
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳
من خسته ام عزیز،

آنقدر خسته که می خواهم

در همین سطرها به خواب روم

و خواب خوب تو را واژه، واژه

و سطر به سطر بنویسم.

چرا کسی نمی فهمد

که هیچ چیزی 

بیشتر از خیال تو 

برایم آرامش نمی آفریند؟

چرا کسی باور نمی کند

که شکوه آن لحظه، 

به تمام روزهای فردایم می ارزد؟

چرا کسی 

عاشقانه یِ صبح دم انتهای شب را 

باور نمی کند؟

چرا از من از حضور فردا 

و خواب دیروز می پرسند؟

چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟

چرا کسی بالشی برای من

از رنگهای رویا نمی آورد

تا خواب مرا از ادامه این همه

لحظه های بدون تو باز دارد؟

 

من از این همه حضور بدون تو خسته ام،

از این همه خوابی که شاید

خواب خوب خاطره باشد.

من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام

از دمادم صبح،

از این همه آفتابی که 

انتهای خواب را اعلام می دارد.

از انتظار خوابی دیگر،

شبی دیگر،

از این همه دعا برای آمدن ات،

برای یک لحظه آمدن ات، خسته ام.

از آرامش نداشته،

از باران نباریده 

از ابرهای تیره خسته ام.

از این همه گفتار ناثواب

از این همه پندار نادرست

از تمام آن اندیشه های کج،

اندیشه های خسته،

از ایده های بیمار خسته ام.

از حدود آدمهای محدود

از این همه لحظه های محدود،

از تکرار تمام ترانه های بدون تو،

 

من از تمام آن چشم های خیره خسته ام

چشمهایی که 

گوشه ای از نگاه تو را در نمی یابد.

از بوته های سوخته چای،

از شکوفه های ریخته نارنج،

از پرستوهایی که 

بهار را فراموش می کنند خسته ام.

از حضور همه هر دم

و نبودن تو حتی یک دم

من از دمیدن دم و باز دم هم خسته ام

 

و بی قرارم

بی قرار این همه سطر های خالی 

که باید برای تو پر شود.

بی قرار یافتن چند واژه ام 

بی قرار چند جمله 

که چشمهای تو را شرح دهند.

بی قرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام 

تو را و چشمهای تو را

بی قرار باریدن بارانم 

و خیس شدن گیسوان تو در آب.

بی قرار جایی برای گریستن

جایی برای هق هق بغضی بی قرار

بی قرار صدای گریه آسمان.

بی قرار تو ام، 

بی قرار تمام تو 

وآن لحظه ای که دوباره ببینمت

بی قرار مهتابی که تو را در خود می گیرد

شبی که تو را در خویش فرو می برد

بی قرار درخشش تو

در تاریکترین تقلای زیستن.

 

"افشین صالحی"

 

 914
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳
خاطراتت صف کشیده اند 
یکی پس از دیگری …
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند 
و من …
فرار می کنم
از فکر کردن به تو
مثل رد کردن آهنگی که …
خیلی دوستش دارم... خیلی

 

؟؟؟؟

 

پ ن:اینجا نصف جهانه! اینجا تنهاییش خیلی بزرگتره!

 پ ن 1: آیینه ، همیشه آدم رو غافلگیر می کنه!

 

 913
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳
 

می روی که خوشبخت شوی
و من
حال کودکی را دارم
که نخ بادبادکش پاره شده...
مانده
برای اوج گرفتنش 
ذوق کند
یا برای از دست دادنش
گریه...!

 

"محسن حسین‌خانی"

 

پ ن:وقتی عقل حاکم باشه ممکن یه روزی دل رو ببره!!!

 912
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳
 

نمی توان سینه ای را شکافت

 

و دید

 

تا چه اندازه درد

 

در انسان ته نشین شده است

باید ضربه را خورد

 

باید دور شد وَ رفت.
 
زخم های امسال

 

اصابتِ دردهایی ست 

 

که دو سالِ پیش خورده ایم. 

 

سیدمحمد مرکبیان

 

پ ن :یهو به خودت میایی می بینی عطر توتون جای عطر دستاش رو گرفته!

مهم نوشت : می خواستم فرمت اینجا رو کامل تغییر بدم ولی دیدم شخصی میشه جوش !انشا الله توی یه

وبلاگ دیگه

 853
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲


(برای رقیبم...)


آقای محترم!
این که عاشق توست
تا همین پیش از تو
معشوق من بوده،
داری جای من زندگی می کنی،
احترام خودت را نگه دار...



کامران رسول زاده

 852
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲

از زمزمه های تازه شعرم عاریست

زخمی که نشست بر گلویش کاریست

از شاهرگ بریدۀ هر کلمه

سیلاب سکوت سینه سوزی جاریست

شهلا منصور زاده

 851
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲


این عصر که عصر ظلمت و بیداد است 

شاعر همه ی رسالتش فریاد است

یک شاعر مرد میشناسم آنهم 

 بی هیچ سخن ... فروغ فرخزاد است


 جلیل صفربیگی

 

 850
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲

 

کبریـتهـای سـوختـه هـم ،

روزی درخـت های شادابـی بـوده انـد

مـثـل ما ،

کـه روزگـاری مـی خنـدیدیـم

قـبـل از ایـنـکـه عـشـق روشـنمان کـنـد . . .



بهاره منصوری

 849
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲

 

از صبح صدات كردم

اصلا به روي خودم نياوردم كه نيستي.


عباس معروفي

 848
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲

یک لحظه کنار من توقف کردی


یک عمر دل مرا تصرف کردی


من اسب و سپر داشتم و تیغ و زره


اما تو فقط سیب تعارف کردی


احسان پرسا

 847
نویسنده : محمد حسین
تاریخ : چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲



ما را که خماریم به کافور انداز

در شط شراب و جوی انگور انداز

ما لنگه به لنگه ایم ای مرگ بیا

از پا درمان بیاور و دور انداز


جلیل صفر بیگی