امیدم به پاییز است شاید سر "مهر" بیایی
از تو تنها وصف دیدارت نصیب ما شده.... 

 

برف ِ تجریش است و سوزش می رود پایین ِ شهر  

 

 محمد شیخی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

دلم مثل ساختمان نیمه کارۀ

میدان انقلاب

در سرمای بهمن پنجاه و هفت

از آدم ها

پر است

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

زودتر از من بمیر

تنها کمی زودتر از من بمیر

تا تو آنی نباشی که مجبور است

راه خانه را تنها برگردد

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 


آدمها فکر میکنند
بعد از رفتنشان
باید مانند صندوق پستی زنگ زده
وباران خورده درست
در نقطه ای که رهایت کرده اند
تا ابدیت منتظر پیغامشان بمانی

اما نه،
همیشه اینطور نیست

آدمهادل دارند
پادارند
بنددلشان که پاره شود
بندکفشهایشان رامحکم میکنندو
میروند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

دوستت دارم و از تو می ترسم
قله های بلند
دره های عمیق تری دارند عزیز من

به آهویی که همیشه در دامنه دویده است
به زنی که بلد نیست
شمرده شمرده سمت تو قدم بردارد
حق بده
از ارتفاعی که ناگهان در آن ایستاده بترسد

عشق، مردی ست که رویایش
از شانه هایش وسیع تر است
و جهانش، از خانه اش گسترده تر...
سر به سینه اش که بگذاری
آرزوهای تازه ای در سر داری!
بمان تا اسمانی را
که بالای سرم نگه داشته ای
به پیراهنم بدوزم
و در نخستین دیدار
برایت بیاورم!
بمان تا از من پرنده ای بماند
که اگر رهایش بکنی
باز هم بر همان قله ها می نشیند

تو را دوست دارم و از تو می ترسم
این کوه اگر مرا نکشد
سربلندم می کند

 

مهسا چراغعلى

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

تو ماه بودی

این را می شد از مردانی فهمید

که وقت آمدنت

تمیز کردن پنجره ها را بهانه می کردند

و زنانی که

به قهر از خانه می رفتند. 

 

 

 

 

رضا کاظمی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

 

گفته بودند که عاشق بشوی می میری

 

 

اولین تجربه ام بود،چه می دانستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

مثل کوه پشت ات ایستاده بودم

                تو اما

        چمنزار روبرویت را ترجیح دادی!

                          

   مهدی نعمت زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

حافظ باشد و انار و سیب

و عطر نرگس هم بپیچد تمام خانه را پر کند

آنوقت تو نباشی خوش انصاف؟!...

لعنت به هر چیز که خاطره می شود

هر چیزی حتی همین شب، همین یلدا

یک امشب را باید بودی برایت فال بگیرم

حافظ بخوانم:

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 تو زل بزنی به حافظ خوانی ام گوش کنی

آخرش بگویی دانه های انار دلت مال من

حتی آن دانه های کم رنگش آن سفید سفید هایش هم، همش مال خودم

یک امشب را باید بودی، یک امشب را کاش بودی...

 

مریم_سمیع_زادگان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

آخرین تلاشِ من بود

این پرچمِ سفیدِ گلوله خورده‌یِ سرگردان در باد

با دوستت دارم‌های برافراشته‌ای که از وزیدن بازماندند ؛

 

به بویِ بهار آمده بودم

چه می‌دانستم

به جرم خواستن‌ات

قرار است 

تنها

در جهنم تابستان

تیرباران شوم ؛

 

شعر را زمین می‌گذارم

خودم را پشت و رو می‌کنم

ردِ زخم را می‌دوزم

و بازمی‌گردم از تو !

 

 

کامران فریدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

 

 آغوشت

  اندک جایی برای زیستن 

اندک جایی برای مردن

شاملو

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

از نقطه ای که من ایستاده ام


جهان


تراکم بیهوده ی خاطراتی ست


که حول محور نبودنت می چرخد... 

 

  

کامران رسول زاده

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

کاسه ی صبر بیاور 

 

 

دل من ریخته است

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

در يك مهماني

يك خيابان

يا حتي يك مغازه

چرا برحسب اتفاق

ما جايي به هم برنمي خوريم؟

 

رضا يار احمدي

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

فراموش کردن تو، توهم سرباز خسته ای ست

 

که خیال می کند چون جای زخم روی تنش نیست

 

سالم به خانه بازگشته است!

 

 

مریم نوابی نژاد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

  پدرم گاه صدا میزندَم شعر سپید..........!! 

 


بس که آشفته و رنجور و به هم ریخته‌ام...!

 

 

 

  حسن دلبری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

ترسم از این است که یک شب

بخواهی به خوابم بیایی و من

همچنان به یادت

بیدار نشسته باشم.

 

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

ﻛﺴﻲ ﭼﻪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ 


ﻛﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ 


ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮﻫﺎﻱ ﺟﺪﺍ 


ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪ 


ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ...!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

احساس می کنم
کسی که نیست 
کسی که هست را
از پا در می آورد...!
.
گروس_عبدالملکیان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   | 

 

همه ی ما
فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم
که جهان را،

              بی جهت،

                         یک جور عجیبی

                                             جدی گرفته ایم

          

                                سيد علي صالحي 

 

 

پ  ن : اینجا رو ادامه خواهم داد تا وقتی بتونم ! من مرد کارهای نیمه تمام نیستم 1394/8/14

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ساعت   توسط محمد حسین   |